9 . ڕێبەندان . 2725
خانهخبرگزارشتحلیلمصاحبهمقالهتاریخفرهنگورزشتیتر اخبارفروشگاهCat 0تماس

یک دیکتاتور فارس دیگر را بر ایرانِ چند ملیتی تحمیل نکنید

یک دیکتاتور فارس دیگر را بر ایرانِ چند ملیتی تحمیل نکنید
21 . بەفرانبار . 2725

مشکی فڕۆکەوان

قیمت: 3,93 €
موجود: 1,00

دکتر لقمان رادپی- اورشلیم پوست

در حالی که ایران در میان اعتراضات سراسری جدید – به‌ویژه در آبدانان، ملکشاهی (ایلام)، کرماشان و لرستان در شرق کوردستان (روژهلات) – به فروپاشی احتمالی نزدیک می‌شود، گفتگوهای بین‌المللی به سمت جایگزینی احتمالی برای رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، معطوف شده است.
قدرت‌های غربی – به‌ویژه ایالات متحده و اروپا – از خلاء قدرتی مشابه عراقِ پس از صدام یا افغانستانِ پس از اشغال هراس دارند. اما در شتاب خود برای جلوگیری از هرج‌ومرج، برخی اندیشکده‌ها و رسانه‌های جریان اصلی خطرِ تأیید یک مدل شکست‌خورده دیگر را به جان می‌خرند: یک ساختار دولتی متمرکز و فارس-محور تحت نامی جدید، که پیش از این ماهیت سرکوبگر و ناپایدار بودن خود را ثابت کرده است.
از سال ۱۹۷۹، ایران از طریق یک سیستم ایدئولوژیک پارسی-شیعی اداره شده است. اما حاشیه‌نشین کردن ملل غیرفارس در داخل مرزهای آن، قدمتی فراتر از جمهوری اسلامی دارد. تغییر نام «پرشیا» به «ایران» در سال ۱۹۳۵ فراتر از یک تغییر ظاهری بود؛ این اقدامی برای تثبیت یک هویت ملی کاذب و یکدست شده بود. این تغییر تحت حاکمیت رضاخان پهلوی، آغازگر یک استراتژی امپریالیستی مدرن با هدف محو واقعیت فراملی کشور تحت توهم وحدت بود. این اقدام، سیاست دیرینه‌ای از سرکوب، اعدام و همسان‌سازی اجباری را پایه‌گذاری کرد که حقوق سیاسی و فرهنگی گروه‌های ملی، قومی و مذهبی غیرفارس – به‌ویژه کردها، بلوچ‌ها و عرب‌ها – را سلب کرد.
از سلطنت پهلوی تا تئوکراسی فعلی، فارس‌ها قدرت، ارتش و نهادهای اقتصادی را در انحصار خود داشته‌اند و همزمان اقلیت‌های خواهانِ رسمیت، حقوق زبانی و خودمختاری سیاسی را سرکوب کرده‌اند. زبان فارسی به عنوان تنها زبان رسمی تحمیل شد. اسلام شیعی به بنیاد ایدئولوژیک دولت تبدیل گردید. گروه‌های ملی و قومی – از جمله کردها، بلوچ‌ها، آذری‌ها، عرب‌ها، ترکمن‌ها، قشقایی‌ها، ارمنی‌ها، گیلک‌ها، تبری‌ها و تالشی‌ها – و همچنین اقلیت‌های مذهبی مانند مسیحیان، یهودیان و بهائیان، حذف، تحت تعقیب یا به شکلی خشونت‌آمیز سرکوب شدند. جمهوری اسلامی از شوونیسم پهلوی جدا نشد؛ بلکه آن را به کمال رساند. رژیم فعلی سیاست‌های قوم‌گرایانه رضاخان و پسرش، محمدرضا پهلوی را گسترش داده و حتی اصلاح کرده است.
غرب نمی‌تواند به برخورد با ایران به عنوان مترادف با «فارس» ادامه دهد. ایران کشوری متشکل از ملل و گروه‌های قومی بسیاری است که هر کدام زبان، فرهنگ و اراده سیاسی خاص خود را دارند. با این حال، سیاست‌گذاران غربی – به همراه بخش بزرگی از اپوزیسیون خارج‌نشین – به یک چارچوب فارس-محور بسنده می‌کنند. نخبگان تبعیدی اغلب در خارج خود را «فارس» معرفی می‌کنند، اما وقتی با سوالاتی درباره حقوق کردها یا بلوچ‌ها مواجه می‌شوند، به شعار «همه ما ایرانی هستیم» متوسل می‌شوند. این یک فراخوان برای وحدت نیست؛ بلکه یک ترفند لفظی برای پنهان کردن دهه‌ها سلطه و حذف فرهنگی است.
پیشنهادهای بازگرداندن سلطنت از طریق رضا پهلوی راه حل نیستند؛ بلکه بازگشت به شکست هستند. در طول قیام ژینا در سال ۲۰۲۲-۲۰۲۳، پهلوی نتوانست رهبری یا الهام‌بخشی داشته باشد، به‌ویژه در میان گروه‌های غیرفارس. مایک پمپئو، وزیر امور خارجه سابق آمریکا، علناً به گزارش‌هایی درباره پیوندهای میان هواداران پهلوی و سپاه پاسداران اشاره کرد که اعتبار او را بیشتر خدشه‌دار کرد. حتی در اوج خود، کارزار «من وکالت می‌دهم» به سختی از ۴۰۰,۰۰۰ امضا فراتر رفت. اگرچه
این کارزار اخیراً دوباره فعال شده، اما نشان‌دهنده بی‌ارزشی سیاسی اوست. پهلوی یک شخصیت متحدکننده نیست، بلکه نمادی از حذف باقی مانده است. او که نیرویی از کار افتاده است، برای آینده ایران بی‌ربط و برای رهبری فاقد صلاحیت است.
یک گذار معنادار پس از جمهوری اسلامی نمی‌تواند تحت یک نام جدید به ناسیونالیسم فارسی بازگردد. انجام این کار صرفاً همان سیستم‌هایی را تداوم می‌بخشد که سوختِ دهه‌ها ناآرامی را فراهم کرده‌اند. ثبات از زنده کردن گذشته حاصل نخواهد شد. بلکه باید از چارچوبی مبتنی بر تمرکززدایی و شمول‌گرایی ناشی شود که حقوق ملل ایران برای تعیین سرنوشت – از جمله خودمختاری سرزمینی یا استقلال در صورت تقاضا – را به رسمیت بشناسد. این حقوق باید بخشی از نقشه راه و نظم پس از جمهوری اسلامی باشد.
توهم وحدت ملی به قیمت آینده ایران تمام شده است. جنبش‌های کرد، بلوچ، عربِ اهوازی و دیگر جنبش‌ها مدت‌هاست که خواستار راه حل‌های دموکراتیک ریشه‌دار در حکمرانی محلی، حقوق فرهنگی و تعامل بین‌المللی هستند. صدای آن‌ها نباید بار دیگر به نام «ثبات» تحمیلی به حاشیه رانده شود.
جامعه بین‌المللی باید یک واقعیت بنیادی را درک کند: ایران یک کشور-ملت (Nation-state) نیست. ایران کشوری متشکل از چندین ملت و قومیت است – یک کشورِ ملل. آنچه اکنون لازم است، احیای سلطنت نیست، بلکه به رسمیت شناختن تفاوت‌هاست. غرب نباید یک دیکتاتوری را با دیکتاتوری دیگر معامله کند، و نباید اشتباه اولویت دادن به کنترل از بالا به پایین بر عدالت را تکرار نماید. ثبات از احیای یک سیستم شکست‌خورده، تحمیل شده توسط بریتانیا و تحت سلطه فارس‌ها به دست نخواهد آمد.
علیرغم جنبش‌های ناسیونالیستی قدرتمند، ملل غیرفارس در طول تاریخ از هرگونه راهی برای تعیین سرنوشت محروم شدند، زیرا بریتانیا تحت قرارداد نهم اوت ۱۹۱۹ ایران و انگلیس، تمامیت ارضی پرشیا – که بعدها ایران نامیده شد – را برای تضمین کنترل بر زمین، گمرکات و منابع نفتی در اولویت قرار داد. آن میراثِ «وحدتِ تحمیلی» همچنان در زمان حال سایه افکنده است.